تبليغاتX
رهگذر
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386
 

مهدی عزیزم تولدت مبارک.

کاش الان کنارت بودم ولی دور هستم . اما دوست دارم بدونی در تمام لحظات فقط به تو فکر می کنم.

کاش می توانستم تمام گلهای دنیا را تقدیم توکنم .و تمام خوبیهای دنیا.

دوستت دارم .تا هستم ...................

تولدت مبارک عزیزم

تولدت مبارک....

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:16  توسط رهگذر  | 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
 

  تقدیم به مهدی عزیزم برای تمام خوبیهات...

              

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:26  توسط رهگذر  | 

دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
 

 

من عشق را در تو 

تو را در دل 

دل را در موقع تپیدن

وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط رهگذر  | 

چهارشنبه بیستم تیر 1386
من آموخته ام... تو نیز بیاموز ....
آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:57  توسط رهگذر  | 

سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386
   

سخت نگیرید
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:27  توسط رهگذر  | 

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386


با هر پاياني شروعي تازه فرا مي رسد.

 با هر نااميدي، فرصت جديدي براي موفقيت پيش مي آيد.

با هر اشتباه درسي جديد و ارزشمند براي يادگيري، به دست مي آيد.

 با هر شكست، موقعيت جديدي براي موفقيت فراهم مي شود.

با هر ياس و ناكامي، انرژي براي حركت به سطح بالاتري از پيشرفت، كسب مي شود.

در هر مبارزه راه حل جديدي براي عمل كردن يافت مي شود.

با هر لحظه تاريك، شانسي براي ايجاد تفاوتي اساسي ايجاد مي شود.

 با هر غم و اندوه قدرداني بيشتري حاصل مي شود.

با هر ضرري اراده بيشتري براي پيروزي و برنده شدن كسب مي شود.

اگر چه زندگي موانع و مشكلات فراواني دارد، اما براي هريك از آنها جنبه مثبتي نيز وجود دارد. انتخاب كن كه واقعيت مثبت را ببيني و با آن زندگي كني.

هيچ مسئله اي  براي زماني طولاني مسئله نخواهد بود

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:21  توسط رهگذر  | 

چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386

 

 

 

* شنبه :
امروز هوا خیلی گرم و چسبناک بود
دیشب به خاطر گلو درد تا صب نتونستم بخوابم
احساس می کنم جای یه چیزی یا یه کسی توی زندگی بی روح و خسته کنندم خالیه
ولی نمی دونم چی یا کی...
زبونم درد می کنه و با وجود وفور مگس و حشره های چاق بی مزه دیگه میلی برای شکارشون ندارم
احساس دلتنگی می کنم


* یکشنبه :
از دیروز هیچی نخوردم
گلوم ورم کرده و زبونم پیچ خورده
فکر می کنم آخرین روزای زندگیمه
از خودم و قیافه زشت خودم که هر روز توی آب مرداب مجبور به دیدنشم حالم به هم می خوره
تموم دیشب ناله کردم و اشک ریختم
ولی کسی دلش به حال یک غورباقه دلتنگ نمی سوزه.


* دوشنبه :
امروز با دقت بیشتری به هیکل و قیافه و تاولای سبز رنگ روی تنم دقت کردم
همینطور به سوراخای گشاد دماغم و چشمای قلمبیده روی صورت پهنم
حالا بهتر می فهمم که چرا اینقدر تنهام و حتی کسی لگدم نمی کنه
این روزا صدای قلبم از صدای قور قورم بلندتر شده
آه...


* سه شنبه :
امروز یک مگس خیلی چاق و گوشتالو نشست روی نوک دماغم
ولی بغضی که مدتیه توی گلوم نشسته نذاشت که عکس العملی نشون بدم
با اینکه سه روزه هیچی نخوردم ولی هنوز زنده ام
نمی دونم آخه یک غورباقه چطور می تونه خودکشی کنه
یادمه ننه بزرگ می گف غورباقه ها بدون سر هم می تونن تا دو روز زنده باشن
کاش حداقل اون پرنده ماهیخوار منو می خورد
تنم بوی لجن مونده می ده


* چهارشنبه :
امروز یک اتفاق غیر منتظره و باور نکردنی زندگی منو متحول کرد
ورود یک گروه چند نفری آدم سکوت مرداب و منو به هم ریخت
آدما از قشری بودن که خودشون اسمشونو گذاشتن دختر
در حالیکه به نظر من هیچکدومشون تر نبودن
همشون بی نهایت خوشگل بودن , با دماغای کوچولوی تراشیده و چشمای درشت
و چیزی که بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد دندونای سفیدشون بود که موقع خندیدنشون برق می زد
چیزی که من از داشتن حتی یه دونش محرومم
میون همه اونا یه نفر نظر منو جلب کرد , از همه شون بزرگ تربود و به نظر من با نمک تر
احساس می کردم قلبم داره پوست نازک زیر سینه مو پاره می کنه
اون خودش بود
همسفر آرزوهای زندگی من
در یک لحظه فراموش نشدنی , اون , اومد طرف من و در حالیکه می خندید و حرفای نامفهومی می زد بقیه رو صدا کرد
من از جام تکون نخوردم و عاشقونه بهش چشم دوختم
با یه تیکه چوب منو انداخت توی یه قوطی شیشه ای و درشو بست
شاید به این خاطر به من دست نزد که تنم بوی خیلی بدی می داد
من بهش حق دادم
خدایا متشکرم , من عشقمو پیدا کردم ...


* پنجشنبه :
فکر می کنم حدود یک شبه که توی این قوطی کوچیک شیشه ای منتظرشم
حال خیلی خوبی دارم
دیگه گلوم درد نمی کنه و هوس خوردن چند تا مگس چاق زبونمو آب انداخته
بلاخره اومد
آه خدای من , بی نظیره ...
ایندفه منو با دستای قشنگ و داغش برداشت
وقتی انگشتای کشیدش پوست زیر شکممو لمس می کرد دوست داشتم از ته گلوم قور قور کنم
چند لحظه بعد منو به پشت روی یک میز سفید و تمیز خوابوند
نمی دونستم می خواد با من چیکار کنه ولی هر چی بود احساس بی نهایت داغ و خوبی بود
اول دستای منو با ظرافت به دو تا گیره کوچیک روی میز بست و بعد نوک انگشتشو کشید روی پوست زیر گلوم
آه ... عزیزم ... چقدر تو لطیفی .. چقدر با احساسی ..
اون منو درک می کنه ...
بعد که نوبت به پاهام رسید یه خورده خجالت کشیدم ولی با این وجود مطیعانه و رام خودمو سپردم بهش .. من یه عاشق دیوونه و مطیع بودم
پاهای بدقواره و زشتمو با لطافت بی نظیری به گیره های پایینی روی میز بست و در تموم این مدت نگاه های بی تاب و عاشقانش منو دیوونه می کرد
می دونستم که ضربان قلبمو از زیر پوست تنم می بینه و لذت می بره
آره عشق من ... این تپش ها به خاطر توئه
چند لحظه بیشتر نگذشته بود که نور شدید یه چراغ چشمامو زد و برای چند لحظه دچار کوری شدم
من فکر می کردم معمولا معاشقه های رمانتیک در تاریکی و یا حداقل در سایه روشن انجام می شه ولی معشوق خوش سلیقه من می خواست با این کار به من بفهمونه که زشتی های ظاهری من اصلا براش مهم نیست ... دوست دارم
آه خدای من ... اون فکر می کنه من لباس تنمه ... عزیزم... من ... آخ
مهم نیست , خب این یه اشتباه کوچیک بود ... اصلا مهم نیست , معشوق من با ظرافت و عشق با یک تیغ بی نهایت لطیف پوست نازک منو از زیر گلو تا بالای ناف درید و من صبورانه تحمل کردم و هیچی نگفتم ... طفلک حتما فکر می کرد که من زیر این پوست زشت چیز خوشگل تری قایم کردم ولی افسوس ...
نمی تونستم به پایین نگاه کنم ولی فهمیدم که اون با چشم های قشنگش قلب کوچکمو که تند تر از ثانیه شمار ساعت دیواریش می زد رو بدون هیچ روکشی می بینه و عشقش به من صد افزون می شه ... آره عزیزم این دل مال خودته ...
با حرارت و شوق زاید الوصفی به محتویات شکم من خیره شده بود و من فکر می کنم جنبش های کوچک و رعشه وار قلبم اونو از خود بی خود کرده بود .. به نظر من این صحنه از صحنه عاشقانه کارتون دیو و دلبر هم عاشقونه تر و رویایی تر بود
قطره های اشکم آروم روی میز می چکید و با چشم های اشک آلودم سایه حرکت دست معشوقمو به داخل شکمم دنبال می کردم
آخخخخخخخخخخخخخخخ .... آخخخخخخخخخخخخخخخخ
چند بار فحش های بدی زیر زبون درازم گیر کرد ولی در محضر عشقم به شدت از گفتنش اجتناب کردم
اون داشت از من دلبری می کرد و من باید صبر می کردم
فکر می کنم دراین کار کمی زیاده روی کرد و دل کوچکمو به طور کامل برد
چند لحظه بیشتر از تحمل دردهای وحشتناک توی سینم نگذشته بود که قلبمو در حالیکه هنوز بی تابانه می تپید میون دست های معشوقم دیدم
آه خدای من .. من واقعا نمی دونستم عشقبازی اینقدر درد و خون و خونریزی داره
به هر حال کسی که عاشق می شه باید پای همه چیز وایسته و من عاشقانه ایستاده ... نه ... خوابیده بودم
معشوق زیبای من .. منو همونطور طاقباز روی میز رها کرد و قلب کوچیکم .. تموم هستیمو ... با خودش برد و چند متر اون طرف تر اونو توی یه طرف شیشه ای کوچیک که فکر می کنم توش کمی هم الکل بود انداخت .. آه عزیزم .. می خواستی فقط مال خودت باشه ... می دونستم توی عشق حسودی هم هست .
نمی دونستم تا چند ساعت دیگه زنده ام ولی لذت عاشق بودن رو در همین چند لحظه به طور کامل بردم فقط توی فیلم ها دیده بودم که عاشق و معشوق ها در اولین برخورد برای مدت زیادی لب هاشونو را روی هم می گذارند که معشوق من این کارو نکرد و البته می دونم چرا .. چون من اصلا لب نداشتم
توی همین چند لحظه که میل شدید خوردن مگس به سراغم آمده بود مگس های مهربان به طور مستقیم وارد شکم من می شدند و عوض اینکه معده و روده های باریک من آن ها را هضم کند آن ها با مهربانی و شعف خاصی روده های من را هضم می کردند
و من عاشقانه از دور به اندام کشیده معشوقه ام می نگریستم ... آه
معشوقه ام چند لحظه بعد برگشت و با یک سیخ دل و روده ام به هم مالید و مگس ها را دور کرد .. به شدت دردم آمد
فکر می کنم دنبال قلب دیگری می گشت ... عزیزم .. همون یک دونه بود که تو بردیش .. دلبر خوشگلم
معشوقه زیبایم .. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت و حتی دست های من را باز نکرد تا اشک هایم را پاک کنم ... شاید فکر می کرد من از دستش فرار کنم در حالیکه نمی دانست من بدون دل کجا می توانستم بروم .. دوستت دارم عشق من
...


* جمعه :
احساس سبکی می کنم واز بین ابرها اندام سلاخی شده ام را روی میز سفید می نگرم
آه .. من یک عاشق کاملم که جانش را با دلش در راه عشقش داد
اصلا دلم برای خودم نمی سوزد .. بیشتر دلم برای معشوقه ام می سوزد که حالا باید تنها از جاده های زندگی عبور کند ... قور قووور
می دانم که معشوقم شب ها شیشه الکل حاوی قلب مرا که هنوز با یاد عشقم می تپد در آغوش می گیرد و آهسته می گرید
آه عزیزم .. من حتی تو را از پس این ابر ها عاشقانه و صادقانه می پرستم
قلبم و تمام هستی ام از آن تو باد زیبای من
امروز بعد از ظهر معشوقم را دیدم که قلبم را زیر میکروسکوپ نگاه می کرد و تند تند چیزهایی می نوشت
می دانم که از عشق من می نویسد و از صداقتم
نزدیک غروب , معشوقه ام وارد همان اتاق با میز سفید شد و وقتی نعش بی جان مرا دید از خود بی خود شد و گیره ها را باز کرد و لنگ مرا گرفت و در حالی که دماغ زیبایش را گرفته بود برایم ... فکر می کنم البته ... گریه کرد ( احتمالا .. چون از این بالا خوب دیده نمی شد ) و مرا در آسمان بیرون از پنجره اتاقش به دست باد و بعد گربه همسایه سپرد
و بعد من چیزی را دیدم که برای همیشه در خاطرم ماند
معشوقه مهربانم سریع به اتاقش برگشت و شیشه حاوی الکل که قلب من در آن بود را برداشت و در حالیکه آن را در بین دست هایش گرفته بود لبخند عمیقی زد
لبخندی که از نهایت تعجب و عشقش بود
قلب من درون الکل تند تند می تپید .
قوور قووووووووووووووووووووووور

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:29  توسط رهگذر 

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را دوستا نم را مذهبم و خلا صه زندگیم را .
به جنگلی رفتم تا برای اخرین بار با خدا صحبت کنم به خدا گفتم : ایا می توانی دلیلی برای این زندگی برایم بیاوری ؟
و جواب او مرا شگفت زده کرد .
او گفت : ایا سرخس و با مبو را می بینی ؟
پا سخ دادم : بلی .
فرمود : هنگامی که درخت بامبو و سرخس را افریدم به خوبی از انها مراقبت نمو دم .
به انها نور و اب و غذای کا فی دادم .
دیر زمانی نپا یید که سرخس سر از خاک بر اورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از با مبو خبری نبود.
من از او قطع امید نکردم .
در دومین سال سرخس ها بیشتر رشد کردند و زیبا ئی خیره کننده ای به  زمین بخشیدند اما همچنان از با مبو ها خبری نبود .
من با مبو ها را رها نکردم . در سالهای سوم و چهارم نیز با مبو ها رشد نکردند .
اما من  باز هم از انها قطع امید نکردم . در سال پنجم جوانه کوچکی از با مبو نما یان شد .
در مقایسه با سرخس بسیار کوچک و کوتاه بود اما با گذشت شش ماه ار تفاع ان به بیش از صد فوت رسید .
پنج سال طول کشیده بود تا ریشه های با مبو به اندازه کا فی قوی شوند .
ریشه ها ئی که با مبو را قوی می سا ختند و انچه را برای زندگی بدان نیاز داشت را فراهم می کردند.
خداوند در ادامه فرمود : ایا می دانی در تما می این سا لها که تو در گیر مبارزه با سختی هاو مشکلات بودی در حقیقت
ریشه هایت را مستحکم می سا ختی .
من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همان گو نه که با مبو ها را رها نکردم .
هر گز خودت را با دیگران مقا یسه نکن با مبو و سرخس دو گیاه  متفاوتند اما هر دو به زیبائی جنگل کمک می کنند .
زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی !
از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم .
در پاسخ از من پرسید  : بامبو چقدر رشد می کند .
جواب دادم : هر چقدر که بتواند .
گفت : تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی هر اندازه که بتوانی .
به یاد داشته باش که من هرگز تو را رها نخواهم کرد .
پس هر گز نا امید نشو .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:27  توسط رهگذر  | 

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:52  توسط رهگذر  | 

سه شنبه دوازدهم دی 1385

 


مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود . با اینکه از همه ثروتهای مادی دنیا بهرهمند بود قلبش هیچگاه شاد نبود .

او خدمتکاری داشت که ایمان به خداوند درونش موج می زد.

روزی خدمتکار وقتی که دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت " ارباب , آیا حقیقت ندارد که خداوند پیش از به دنیا آمدن شما جهان را اداره می کرده است ؟ "

او پاسخ داد : " بله "

خدمتکار پرسید " آیا درست است که خداوند پس از آنکه شما دنیا را ترک کردید آن را اداره میکند . "

 ارباب دوباره پاسخ داد "بله"

خدمتکار گفت : "پس چطور است به خداوند اجازه بدهید وقتی که شما در این دنیا هستید او آن را اداره کند؟"

 

 

به او اعتماد کن, وقتی که تردید های تیره به تو هجوم می آورد !

به او اعتماد کن , وقتی که نیرویت کم است!

به او اعتماد کن , زیرا وقتی که به سادگی به او اعتماد کنی , اعتمادت سخت ترین چیز ها خواهد بود.  


آیا راه سخت و ناهموار است؟.

 آن را به خدا بسپار . !

 

آیا می کاری و برداشت نمی کنی؟

آن را به خدا بسپار.

 

اراده انسانی خود را به او واگذار .

با تواضع گوش کن و خاموش باش.

 

ذهن تو از عشق الهی لبریز می شود .

آن را به خدا بسپار !

 

در این دنیای گذارا دنیایی که چیزها می آیند و می روند , هیچ چیز باقی نمی ماند .پس آیا چیزی ارزش نگران شدن دارد.؟

 

همه چیز را رها کنید . هر چه بیشتر رها کنید .توان بیشتری را برای وظایف سازنده و خلاق زندگی خود حفظ می کنید

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:51  توسط رهگذر  |